آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

مسافرت شمال ومشهد شهریور 92

1392/6/29 0:52
نویسنده : مامان
567 بازدید
اشتراک گذاری

صبح راهی شدیم ،راه زیادی در پیش داشتیم تو این ماشین(sonata) یه بدی ای که داره خوابت نمیبره آخه صدای ماشین زیا تونمیاد ،اما تو پژوه زودی میخوابی خوبه آخه مسافت طولانی بود و حوصله ات سرمیرفت ،انقدر وولخورده بودی دستای مامانی درد گرفته بود جیگرکم،خلاصه رسیدیم گرگان و متاسفانه میخواستیم بریم خانه معلمش که نشد آخه خیلی جای باحالی قرار گرفته اول جاده ناهارخوران،پر بود ،اومدیم بالا یکی از کلبه های ناهار خوران رو گرفتیم توی جنگل بود خیلی جاش باحال بود ،مخصوصا  شبش،هنوز  نمیتونی راه بری و یهکو میبینی چهار دست و پا داری میری یکم تو مسافرت سخته ،چون همه جا مثل خونه آدم  نیست که !؟ دستای کوچولوتو اینطرف اونطرف میزنی ودهانت هم میکنی خدا نکرده مریض میشی.ترسوچشمکخندونک

 

 

 

یک شب ناهار خوران موندیم و فردا 10 اینا رفتیم به حاجی یه سری زدیم و از اونجا راهی مشهد شدیم،برا مشهد بابا جون برامون جا رزرو کرده بود،خلا صه را طولانی بود و تو جیگرم خسته شده بودی ،یه قسمتی از راه و رفتیم دوتایی عقب نشستیم،اونجا خوب بود برا خودت با اسباب بازیهات بازی میکردی ،یه کم راه میرفتی و مامان هم میتونستم غذا بهت بدم برات سرلاک گرفته بودیم .با کلی خستگی رسیدیم  مشهد ،شب بود اون شب رو خوابیدیم،فرداش رفتیم حرم امام رضا،اونجا قرار شد با بابا بری تو و اون تو همو ببینیم،خندونکهمون لحظه که رفته بودید تو و سیل جمعیت رو دیده بودی زده بودی زیر گریه و  ساکت نمیشدیو هرچی هم بابا گشته بود من رو پیدا نکرده بودخندونک،من زیارت کردم و من و تو اومدیم زیر زمین اونطرف که ساکت بود نشستیم تا بابا بره زیارت و بیاد،اونجا هم می می خوردی و لالا کردی متفکرچشمک

 

فردا صبح هم رفتیم سمت باغ وحش

اینم عکساش:

 

اونجا یه اسب کوچولو بود که سوارت کردیم اصلا هم نترسیده بودی وبرا خودت اسب سواری میکردیخندونکبوس

 

 

به به سوارکار کوچولوی مااااااااااااااااامحبت

 

 

از اونجا هم ناهار رفتیم شاندیز ،خیلی فضای جالبی داشت اونجا دوتا رفیق هم پیدا کردی  عزیزمچشمک

 

اونجا یه آبپاشهای ریزی داشت که از بالای سرمون آب رو پودی میپاشید با اونا کلی حال کردیخنده

 

ایجا میخواستیم یه عکس تکی ازت بگیریم ولی هی وول میخوردی ونمیشدکهگریه،وقتی هم میامدیم بخندونیمت ذوق میکردی و دست دسی میکردیمحبت

 

 

این کوچولو هم یکی از اون دوستاته که گفتم ،نی نی دوست داشتن تو هم که زده بودی زیر آوازازشون خوشت اومده بودخندونکزیبا

 

 

راستی اونجا سوپ  داشت و یه کاسه سوپ  خوردی خیلی خوشمزه بود تو هم که الهی بمیرم همش سرلاک خورده بودی دلت رو زده بودغمگینچشمک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)